تبليغاتX
Orange GirL


Orange GirL

...بر بال های آرزو مرا دنبال کن

 

 

 

من به مهماني دنيا رفتم ،من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ايوان چراغاني دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هواي خنک استغنا
تا شب خيس محبت رفتم
من به ديدار محبت رفتم در آن سر عشق
تا سکوت خواهش
تا صداي پر تنهايي


چيزها ديدم در روي زمين:
کودکي ديدم ماه را بو مي کرد
نردباني که از آن عشق مي رفت به بام ملکوت
من گدايي ديدم ، در به در مي رفت ،آواز چکاوک مي خواست


براه اي را ديدم بادبادک مي خورد
من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد


شاعري ديدم هنگام خطاب،به گل سوسن مي گفت : ( شما) ه

من کتابي ديدم واژا هايش همه از جنس بلور
من قطاري ديدم فقه مي برد و چه سنگين مي رفت
من قطاري ديدم که سياست مي برد و چه خالي مي رفت
من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد

و هواپيمايي که در آن اوج هزاران پايي،خاک از شيشه آن پيدا بود :کاکل پوپک

خواهش روشن يک گنجشک ،وقتي از روي چناري به زمين مي آيد


پله هايي که به گلخانه شهوت مي رفت
پله هايي که به سردابه الکل مي رفت
پله هايي که به بام اشراق
پله هايي که به سکوي تجلي مي رفت

شهر پيدا بود
رويش هندسي سيمان،آهن ، سنگ
گل فروشي گل هايش را مي کرد حراج

جشن پيدا بود.... موج پيدا بود
دوستي پيدا بود
کلمه پيدا بود
آب پيدا بود و عکس افتاده در آب

دست تابستان يک باد بزن پيدا بود.

سفر دانه به گل...سفر پيچک اين خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
بارش شبنم رول پل خواب
گذر حادثه از پشت کلام


جنگ تنهايي با يک آواز
حمله واژه به فک شاعر
فتح يک کوچه به دست دو سلام
قت مهتاب به فرمان نئون
همه در روي زمين پيدا بود

مردمان را ، شهر ها را ديدم

من صداي نفس باغچه را مي شنوم
عطسه آب از هر رخنه سنگ
چکچک چلچله از سقف بهار
 وصداي صاف، باز و بسته شدن پنجره تنهايي
وصداي پاک، پوست انداختن مبهم عشق
متراکم شدن ذوق پريدن در بال
تپش قلب شب آدينه
 و صداي باران را روي پلک تر عشق

من به آغاز زمين نزديکم
نبض گل ها را مي گيرم
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت

روح من در جهت تازه اشيا جاريست
روح من کم سال است
روح من گاهي از شوق سرفه اش ميگيرد
روح من بيکار است: قطره هاي باران را ، درز آجرهارا ، مي شمارد همگي
روح من گاهي مثل يک سنگ سر راه حقيقت دارد

من به سيبي خشنودم...و به بوييدن يک بوته بابونه
به يک آينه،يک بستگي پاک قناعت دارم
 . من نمي خندم اگر بادکنک مي ترکد
من نمي خندم اگر فلسفه ايي،ماه را نصف کند

زندگي رسم خوشايندي است...بال و پري دارد با وسعت مرگ...پرشي دارد اندازه عشق
لمس تنهايي ماه

زندگي شستن يک بشقاب است
هر کجا هستم هر کجا باشم
پنجره،عشق،هوا، فکر زمين مال من است
چه اهميت دارد؟!؟؟

گاه اگر مي روييند قارچ هاي مبهم
ياعبور کلاغ هايي از باغچه سبز قشنگ دل من

ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه بانک،چه در زير درخت

کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ
کار ما شايد اين است
که در افسون گل سرخ شناور باشيم

کار ما شايد اين است
که ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم....... 

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط RoshanaK| |

 Click to view full size image

در حواشی شعرهایم،
همیشه طنین ِ ممتد ِ طعنه را شنیده ام!
که : شاعران از فتح ِ قله های قیود و قافیه بازآمده اند
و تو گریه های مکرر خود را ترانه می نامی؟
اگر اینگونه بود،
هر کودکی شاعر و هر انشای کودکانه
همنام ِ ترانه بود!
می شناسم این اهالی ِ همهمه را!
در عبور از معابر ِ باد،
شاعران ِ بسیاری را دیده ام!
شاعرانی که به لطف ِ عینکهاشان شاعر شدند!
شاعرانی که مویشان را از وسط فرق می گرفتند،
تا شاعر تر شوند!
شاعرانی که گفتند : « - ساده ایم! » و ساده نبودند!
گفتند : « - عاشقیم! » و عاشق نبودند!
گفتند : « - به رسم آینه رفتار می کنیم! »
ولی آینه ها را شکستند
و تنها از طراوت ِ تن ها ترانه نوشتند!

.

.

باور کن راضی به گشودن ِ درگاه ِ گرد گرفته ی شان نیستم.
اما ببین چگونه پاپیچ ِ این پای پیاده می شوند!
هر چند،
آنها که از خطوط ِ خوابهای من خبر ندارند!
آنها که تابحال،
جز خواب ِ چراغ سبز ِ چهارراه ِ خیابانشان،
خوابی ندیده اند!
بگذار دلشان به همین هفته های همهمه خوش باشد!
وقتی نام ِ زغفران می شاید،
آنها به یاد ِ شله زرد می افتند!
هیچ شاعری در دفتر ِ شعر ِ خود ننوشت:
زعفران گل ِ زیبایی ست!
از ضمیر ِ زنگار بسته شان
به جز تکرار ِ طعنه و تردید
انتظاری نمی رود!

.

.

پدر بزرگم همیشه می گفت
وقتی شبانه به کابوس ِ بی نور ِ کوچه می روی،
برای فرار از زوایای ترس
آوازی را زمزمه کن!
من هم برای پُر کردن ِ این خلوت ِ خالی ترانه می خوانم!
برای تاراندن ِ ترس!
به خدا از این کوچه های بی سلام،
از این آسمان ِ بی کبوتر می ترسم!
بامها را ببن!
دیگر کسی بادبادک نمی سازد!
در دامنه ی دست ش کودکان،
تیر و کمان حرف ِ اول را می زند!
می ترسم از هزاره ای دیگر،
نسل ِ گلهای سرخ منقرض شده باشد!
می ترسم نوه های این ماهی ِ سرخ هم
با خیال ش رسیدن به دریا،
دور ِ حصار ِ همین حوض ِ نیمه پُر
بچرخند و ُ
پیر شوند و ُ
بمیرند!
حالا اگر این طایفه ی بی ترانه را
تحمل شنیدن ِ آوازهای من نیست،
این پهنه ی پنبه زار و این گودال ِ گوشهایشان!
بگذار به غیبت قافیه هایم مُدام نق بزنند!

اصلا
 دلم نمی خواهد به وقتِ رفاقتم با قلم شاعر باشم!
می خواهم در خیابان شاعر باشم!
وقتی راه می روم،
آواز می خوانم،
گریه می کنم!
وقتی گربه ی گرسنه ی کوچه را،
به نان ِ نوازشی سیر می کنم!
می خواهم آواز ِ دُهُل را از نزدیک بشنوم!
می خواهم تمام رودها را تا سرچشمه شان شنا کنم!

اصلا

می خواهم ٬آنگونه که می خواهم

شاعر باشم!

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط RoshanaK| |

 

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصک هایی است

که خبر می آرند، از گل واشده ی  دورترین بوته خاک

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی   معراج شقایق رفتند...

 

آدم

اینجا تنهاست

و در این تنهایی ، سایه نارونی تا ابدیت جاریست.

 

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط RoshanaK| |


                            فرخنده باد بر همگان مقدم بهار
  
                                                        نوروز , جاودانه ترين جشن روزگار

 

            فرا رسيدن نوروز باستاني، يادآور شکوه ايران و يگانه يادگار جمشيد جم
            بر همه ايرانيان پاک پندار، راست گفتار و نيک کردار خجسته باد


به آستانه سال 1388 خورشيدي نزديک ميشيم و فقط چند روز تا پايان سال 87 باقي مونده
ثانيه ها تند تند از هم سبقت ميگيرند و چيزي نمونده که لحظه يا مقلب القلوب والابصار فرا برسه

بهار مياد با سبد سبد شکوفه هاي صورتي و سپيد تا يه جشن به بزرگي آسمون و ستاره ها،تو دشت سر سبز زندگي برگذار کنه.بهار با صداي قشنگ بلبلان عاشق با آيه بلند احسن الحال به ما پيام عيد،نوروز، مهر و دوستي ميده


نورروز يعني اميد  يعني روز جديد ،يه شعر جديده پر اميد که توش هيچ اشتباهي نداره و پايان تمام روياهاي نا تمام رو تفسير مي کنه
اميدوارم لحظاتت پر از خنده و مثل عسل شيرين باشه
و اين مهموني ها و باهم بودن ها يه حال اساسي بهتون بده
اميد که لبخند هميشه مهمون لباتون باشو سالي توام با موفقيت داشته باشين و از همه مهمتر به آرزو هاتون برسين
دوست من ،لحظات از آن توست؛ آبي، سبز، سرخ، سياه، سفيد،... رنگهايي را که شايسته است بر آنها بزن .... روزهايت رنگارنگ
           

 
                                            عيدآمدوعيد آمد
                                            ياري که رميد آمد
                                            عيدانه فراوان باد
                                            تا باد چنين بادا!
                 

                                                              سال نو مبارک

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط RoshanaK| |


Design By : Night Skin